تبليغاتX
اسکله عشق
اسکله عشق

این وبلاگ و تمام عاشقانه هایش تقدیم به یگانه عشقم

دم به کله می کوبد

و شقیقه اش دو شقه می شود،

بی آنکه بداند

حلقه ی آتش را خواب دیده است...

عقرب عاشق.


P-N: این روزا تنهاتر از همیشه

نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 17:12 توسط پیمان|

بلاتکلیفم..!

مثل  کتاب فراموش شده ای

روی نیمکت یه پارک سوت و کور

که باد دیوونه

نخونده ورقش می زند..!

یغما گلروئی
نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 20:55 توسط پیمان|

پروانه
رنگ بال‌هایش را از یاد برده است
پرنده
آوازش را به یاد نمی‌آورد
دعا کنید
سطرهای عاشقانه
از یادمان نرود !
نوشته شده در جمعه 11 فروردین1391ساعت 12:45 توسط پیمان

بخواه !

 شبی

شايد

آن

نجات‌دهنده

بينا

بيايد


P-N: امید، دارم؟!

دارم.

نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 2:22 توسط پیمان

و برادرش زیر و رو می کرد...کیفش را...

به دنبال آن چیز که در دل پنهان کرده بود...

تنها مادر بزرگش دید گل سرخی را...

در دست فشرده ی کتاب هندسه اش...

و خندیده بود...


P-N: (:

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 23:24 توسط پیمان

I cant live without you
If you see I am live yet
Dont worry! Im on my promise yet
Its just a coercive and amorously survive...

نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 16:19 توسط پیمان

ببین عزیزم

یه روزی، یه جایی، یه وقتی

یه جوری

بالاخره بهت میرسم

اینو مطمئنم، تو هم شک نکن، مطمئن باش

فقط نمی دونم چی جوری؟!

آره دیگه، همین!

پس تا اون روز بای

مواظب خودتم باش

دوستت دارم بی نهایت، بی اندازه :)

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 20:19 توسط پیمان

هر شب به خودم قول میدم این بار که ببینمت، وقت خداحافظی بد اخلاق نشم، بغض نکنم، سکوت نکنم...

هر شب به خودم قول میدم که ازت قول بگیرم نری یک هفته بعد پیدات بشه، که ازت قول بگیرم زود به زود بیای پیشم...

هر شب به خودم قول میدم این بار که ببینمت، تمام حرفهای دلم رو برات بگم و نذارم بمونه واسه وقتی که به قول تو « دیگه وقتش گذشته»...

اما باز هم

هر شب وقت خداحافظی، بداخلاق می شم، بغض می کنم، سکوت می کنم...

هر شب ازت چه قول بگیرم و چه نگیرم، میری یک هفته بعد پیدات می شه...

هر شب تمام حرف های دلم می مونه و باد می کنه واسه وقتی که «دیگه وقتش گذشته» ...

نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 21:17 توسط پیمان

مثل آن است که

شاهرگ احساسم را زده باشی

بند نمی آید،

دوست داشتنت.


نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 18:25 توسط پیمان

زمستان را که آفرید

به فکر آدم‌های تنها

و تنهایی آدم‌ها نبود!!


P-N: زمستون و خیلی دوست دارم..خیلی..مثل تو x:



نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت 22:12 توسط پیمان

اگه نباشی

دلم می خواد اتاقم رو هیچ وقت ترک نکنم

و مثل یه زندانی همیشگی

توی سلول عشقت باقی بمونم

بی هیچ ملاقاتی!!


P-N: نباشی منم نیستم...


نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت 18:47 توسط پیمان

:)


P-N: می دونی چیه؟! اصلا" من به درک..! "همه ی هستی مو می دم ولی تو فقط بخند :)"

نوشته شده در شنبه 26 آذر1390ساعت 18:45 توسط پیمان

چقدر

مهربانانه

شک می کنی و تلاش

تا من خوب شوم 

آسمان را می دوزی به زمین

زمین را به ستاره

ستاره را به شب

چقدر مهربانانه غمگینی ..


نوشته شده در جمعه 25 آذر1390ساعت 17:36 توسط پیمان

تو بی نهایت شب وقتی نگات می خندید

چشمای خیره ی من اندوه تو نمی دید

چرا غریبه بودم با غربت نگاهت

تصویرم و ندیدم تو چشم بی گناهت

کاشکی برای قلبت یه آسمون می ساختم

روح بزرگ تو رو چرا نمی شناختم

آینه گریه می کرد وقتی تو رو شکستم

ستاره پشت در بود وقتی درارو بستم

تو بودی و سکوت و غروب سرد پاییز

باغچه رو زیر و رو کرد هوای زرد پاییز

حالا من غریبه دنبال تو می گردم

با قلب آسمونیت کمک کن تا برگردم


P-N: دلواپسی، دلواپسی و دلواپسی...


نوشته شده در جمعه 4 آذر1390ساعت 11:46 توسط پیمان

می شود اشک های تلخی که

در شبهای دلتنگی به یادم می ریزی

قطره قطره در قدحی جمع  کنی!!

فقط مواظب باش سر نرود!!

برای مستی لازمشان دارم!!

می خواهم بنوشمشان!!

نوشته شده در جمعه 27 آبان1390ساعت 17:32 توسط پیمان

هزار و یکصد و یک بار

دوباره فندک و سیگار

دوباره دود و تنهایی

دوباره لحظه ی تکرار

دوباره دود و تنهایی

دوباره فندک و سیگار

یه حس مبهم و خالی

عذابم می ده هی هر بار

دوباره فندک و سیگار

توهم زیر یک آوار

درون عمق تنهایی

شبیه جغدها بیدار

نوشتن رسم روزانه

برای ذهن یک بیمار

از این افکار آشفته

ردیف و قافیه هموار

دوباره فندک و سیگار

بدون انتها انگار

یه روح درهم وخسته

دوباره خیره رو دیوار

هزار و یکصد و یکبار

دوباره فندک و سیگار

دوباره دود و تنهایی

دوباره لحظه ی تکرار

(م.ک)


P-N: نفس هایت را

       پک می زنم !

      ریه هایم غرق بوسه می شوند...!!


نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 14:18 توسط پیمان

مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات

روی میزت راه می دهی؟!

می شود وقتی می نویسی

دس چپت توی دست من باشد؟

اگر خوابم برد!!

موقع رفتن

جا نگذاری مرا روی میز!!

از دلتنگیت می میرم!


وقتی نیستی

می خواهم بدانم چی پوشیده ای

و هزار چیز دیگر


تو بگو!

چطور به خودم و خدا

کلافه بپیچم!!

تا بیایی؟!


خنده های تو

کودکی ام را به من می بخشد

و آغوش تو

آرامشی بهشتی

و دست های تو

اعتمادی که به انسان دارم!

...

آه!!

...

چقدر از نداشتنت می ترسم...


P-N: شعر به یاد موندنی و فوق العاده ایه و همونطور که رو عنوانش نوشتم آدم باید با جون و دل بنوشتش تا مست بشه! همین!!

P-N: عزیزم کی بر می گردی؟!!!دلم برات ت ن گ ش د ه !  !    !

نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 9:16 توسط پیمان

من تو ،

یه اسکله ،

لحظه ی غروب آفتاب ،

توی آغوش هم، دست تو دست هم و صورتا چسبیده به هم.


P-N: تصمیم گرفتم از این به بعد رویاهایی که تو فکرمه رو اینجا بنویسم.

P-N: این اولیش بود.

P-N: یه اسکله دقیقا" مثل همین عکس بالای وبلاگم.

نوشته شده در شنبه 21 آبان1390ساعت 16:43 توسط پیمان

بادکنک تن به باد شدن میده

با علم به اینکه شاید روزی تو

همین تو که اون رو با شادی باد می کنی

برای شادی ٍ بیشترت در تولدی با سوزنی کنارش بزنی...

بادکنک برای شادی تو باد شد نه خودش!!

عاشقی هم همینه...

حالا اگه شهامت بادکنک رو داری عاشق شو!


P-N: شهامت بادکنکم ندارن بعضیا واقعا" که بعضیا چی می فهمن از عشق..؟!!

P-N2: عشق من، ولی من شهامت بادکنک که سهله شهامت فرهادم دارم..!!!


نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 21:7 توسط پیمان

تاوان هر دلدادگی

انتظار است و

پاداش انتظار

دلدادگی...

نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 11:47 توسط پیمان

:(


P-N:دلم خیلی گرفته، دیگه گریه ام آرومم نمی کنه،نمی دونم چرا...

نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 22:37 توسط پیمان

تنها پرانتزی

که دوست ندارم بسته شود

لبان توست

وقتی که می خندی


P-N: (:

نوشته شده در دوشنبه 9 آبان1390ساعت 18:33 توسط پیمان

شاید روزی فرا برسد که من دیگر امیدی به بودن تو نداشته باشم!!

شاید روزی فرا برسد که تو دیگر بهانه ای برای به انتظار ماندن نداشته باشی!!

شاید روزی فرا برسد که من در اوج بی کسی و غربت چشمانی را طلب کنم که روزی ساده از کنارشان می گذشتم!!

شاید روزی فرا برسد که تو در شب های تنهایی کسی را بخوانی که روزی تمام عشق تو بود اما او دیگر نیست!!

شاید روزی فرا برسد که من با تیغ در دست و دل خسته ی پیش تو، پر به سوی آسمان بکشم!!

و شاید روزی فرا برسد که تو با چشمانی خیس و دستهایی سرد جسم بی حرکت و گرمی را لمس کنی که در آتش عشق شیرین تو ساخت و سوخت!!


نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1390ساعت 0:0 توسط پیمان

"هوا تاریک می شد، چراغ دود می زد، ولی لرزه ی مکیف و ترسناکی که در خودم حس کرده بودم

هنوز اثرش باقی بود-زندگی من از این لحظه تغییر کرد-به یک نگاه کافی بود، برای اینکه آن فرشته ی

آسمانی، آن دختر اثیری، تا آنجایی که فهم بشر از ادراک آن عاجز است تاثیر خودش را در من می گذارد.

در این وقت از خود بی خود شده بودم؛ مثل اینکه من اسم او را قبلا" می دانسته ام. شراره ی چشمهایش،

رنگش، بویش، حرکاتش همه به نظر من آشنا می آمد، مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم جوار با

با روان او همجوار بوده از یک اصل و ماده بوده و بایستی که به هم ملحق شده باشیم.

می بایستی در این زندگی نزدیک او بوده باشم. هرگز نمی خواستم او را لمس کنم. فقط اشعه ی نامرئی

که از تن ما خارج و به هم ملحق می شد کافی بود.

این پیش آمد وحشت انگیز که در اولین نگاه به نظر من آشنا می آمد، آیا همیشه دو نفر عاشق همین

احساس را نمی کنند که سابقا یکدیگر را دیده بودند، که رابطه ی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟

در این دنیای پست یا عشق او را می خواستم یا عشق هیچکس را-آیا ممکن بود کس دیگری بر من تاثیر بکند؟"


پ.ن: قسمتی از رمان "بوف کور" اثر ماندگار صادق هدایت.

پ.ن2: این نوشته منو برد به 10 سال پیش!

پ.ن3:وقتی خوندمش یاد اولین باری که دیدمت افتادم

خیلی دوست دارم اون اولین بارو...

پ.ن4: هـی، واقعا" یادش بخیر...

نوشته شده در پنجشنبه 28 مهر1390ساعت 20:0 توسط پیمان

همخونگی فقط زیر یک سقف بودن نیست!!

گاهی از دار دنیا فقط یه قلب داری که اونم سقفش شکسته!!

و اون میشه مثل یه خونه واست و عین یه خونه ی واقعی آرامش بخشه!!

اون وقته که یاد اون توی خونه ی قلبت میشه بهترین همخونه واست!!!

نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 12:16 توسط پیمان

مردی که خیلی عاشق بود پشت شیشه ی آسمان خراش نشسته بود،

آنقدر عاشق بود که وقتی آخرین پک را به سیگارش زد،

یادش رفت که باید ته سیگار را پایین می انداخت نه خودش را !!!

نوشته شده در دوشنبه 18 مهر1390ساعت 0:0 توسط پیمان

باهم که باشیم سه‌ تاییم

من، تو، بوسه ؛

بی‌هم چهار تاییم

تو با تنهایی، من با رنج .

نوشته شده در یکشنبه 10 مهر1390ساعت 13:47 توسط پیمان

سرگردانم

گریزانم، خسته ام

از دیدن پسرکی عاشق هر روز جلوی آیینه

دیدنش آزارم می دهد

انگار چیزی سخت او را هم آزارش می دهد

می دانم، او چیزی را گم کرده است، چیزی کم دارد

او تو را کم دارد، او تورا گم کرده است، نبودن تو آزارش می دهد.


P-N: دنیا رو بی تو نمی خوام یه لحظه

      دنیا بی چشمات یه دروغ محضه

نوشته شده در یکشنبه 3 مهر1390ساعت 21:48 توسط پیمان

They say you only fell in love once

It cant be true

Everytime I look at you

I fell in all love over again.

نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 15:21 توسط پیمان

آه، خدایـــــا

کاش نمی آفریدی

دلی را که کم نمی آورد!

نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 11:32 توسط پیمان



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت